دل آرام
بیشتر نوشته های این وبلاگ با فونت نستعلیق می باشد، لطفا برای رؤیت بهتر متن ها فونت ایران نستعلیق را از سایت www.yekdownload.com دانلود کرده و در قسمت فونت کنترل پنل رایانه تان قرار دهید.




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط لیلی نام دیگر من است

سلام مطلب جدید در آن یکی طرف:

http://studyincanada.persianblog.ir/




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ توسط لیلی نام دیگر من است

 

 که ز یک لرزش اشک

 

بر رخ رهگذری

 

 

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری

 

  

دل من می شکند


      چه کنم دلم از سنگ که نیست

          گریه در خلوت دل، ننگ که نیست

 

 

هر کجا اشک یتیمی رنجور


                                        می چکد بر سر مژگان سیاه

 

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

 

 

 

 

 

 

ور ببینم پر خونین کبوتر را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

 

دل من می شکند

 

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر


که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه

 

                                          وز دل تنگ کند ناله و آه



  ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی



ضجه مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی


هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی



حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی


دل من می شکند



هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد

  از ستیز پدر و مادر خشم آلوده


می وزد بوی طلاق



وز پراکندگی غافله ای برخیزد

 در سرا بانگ فراق

 

آن زمانی که بدنبال شهید

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار

                                                            همچنان ابر بهار

یا زمانی که نشیند در اشک

بر سر سنگ مزار

و به فریاد کند نام پسر را تکرار

 

 

دل من می شکند


 

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل، ننگ که نیست

 

چه دل است این دل من؟!

 

دلم از ناله مرغان چمن می شکند


ز خیال غم مردم دل من می شکند


دلم از داغ شهیدان وطن می شکند



چه کنم دلم از سنگ که نیست

  گریه در خلوت دل، ننگ که نیست

 

                                                                چه کنم دل من می شکند

 


                                          زنده یاد مهدی سهیلی

 

 

 

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ توسط لیلی نام دیگر من است

در گذر سال‌ها و فصل‌ها و روزها و در گوشه‌ای از این خاک پهناور، قهرمان دوست‌داشتنی سال‌های دور و نزدیک کتاب‌های درسی، در زیر غبار فراموشی روزگار می‌گذراند و کسی نمی‌داند در دل این پیرمرد 80 ساله چه غصه‌هایی انباشته شده است.

 

انگار فراموشی رسم دنیاست؛ گویا قرار است قهرمان‌های زندگیمان با گذر زمان در لابلای صفحات کتاب زندگی گم شوند و هیچکس یادی از آنها نکند، تا موقعی که درد و غم بر چهره آنها بنشیند و تازه، شاید آن موقع گذر رهگذری بر کوی و برزن آنها بیفتد.
 
یادمان نرفته و هرگز هم یادمان نمی‌رود، وقتی برگ‌های کاهی «فارسی» سوم دبستان را ورق می‌زدیم، داستان کشاورز جوانی را می‌دیدیم و می‌خواندیم که در دل شب ظلمانی و در اوج گمنامی، درس ایثار و فداکاری را برای آن شب و فرداهای آن روزگار به دیگران آموخت؛ مرد جوانی که از آن به بعد، همه او را با نام «دهقان فداکار» شناختند و حالا نیم قرن از آن شب می‌گذرد.

 

 

سرمای استخوان‌سوز پائیز، شب تیره و تار، ریزش کوه، ریل‌های درهم پیچیده، سوت قطار، پیراهن، نفت فانوس، آتش و ... رژه مرگ بر روی خط آهن؛ این‌ها کلماتی است که با شنیدن نام «دهقان فداکار» ناخودآگاه ذهن دانش‌آموزان دیروز و امروز با آنها درگیر می‌شود و جلوه‌ای از درس زندگی را با خود مرور می‌کند.

امروز دیگر همه «ریزعلی خواجوی» را می‌شناسند؛ آری، «ریزعلی» همان دهقان فداکاری که می‌شناسی و می‌شناسیم، اما چه می‌شود کرد که امروز قهرمان فداکار سال‌های دور و نزدیک کتاب‌های درسی، نه محتاج فداکاری دیگران، بلکه منتظر یک جرعه مسئولیت‌شناسی و قدردانی قدرشناسان است.
* اس
طوره‌ای آرام ، در کوچه پس کوچه‌های شهری شلوغ
«أزبرعلی حاجوی» که در کتاب‌ فارسی سوم دبستان به «ریزعلی خواجوی» معروف شده است، این روزها در سنین بیش از 80 سالگی روزگار خود را سپری می‌کند و البته این گذران زندگی، خالی از رنج و مشقت‌های بی‌شمار هم نیست، آن هم برای کسی که برای بزرگ‌ترها و کوچک‌ترهای ما حکم اسطوره‌ای را دارد که تا زمان می‌گذرد، یاد و نامش در دل‌ها باقی است.

 

 

در میان هیاهو و کشاکش زندگی ماشینی و در کوچه پس کوچه‌های شهری شلوغ، سراغ خانه ریزعلی را می‌گیریم و دقایقی پای حرف‌های گفته و ناگفته او می‌نشینیم؛ کوچه‌های تنگ و صمیمی در مناطق قدیمی کرج و خانه‌ای در طبقه هم‌کف یک ساختمان 4 طبقه که جز صفا و سادگی و چند تکه اثاثیه معمولی، چیز دیگری در آن پیدا نمی‌شود. ریزعلی در پنجمین روز از اسفند سال 1309 شمسی در یکی از روستاهای شهرستان میانه از توابع استان آذربایجان شرقی به دنیا آمده و حالا حدود 5 سال است که روستای محل زادگاهش را به خاطر شرایط سخت زندگی و تنهایی، ترک کرده و همراه با همسرش به منطقه «حصارک کرج» آمده است و زندگی می‌کند.

دهقان فداکار 5 پسر و 3 دختر دارد که هر کدامشان در گوشه‌ای از تهران و کرج روزگار خود را می‌گذرانند و آنطور که خودش اشاره‌ای گذرا می‌کند، یکی از پسرانش نیز جانباز سال‌های حماسه و خون است.
* فداکاری با چاشنی کُتک / گمنامی تا دهه 70

به گزارش فارس «توانا»، هر چند بارها و بارها داستان آن شب سرد پاییزی را در کتاب‌هایمان خوانده‌ایم، اما شاید شنیدن داستان دهقان فداکار از زبان خودش لطف دیگری داشته باشد؛ هرچند بازگویی آن روزها با کمک داماد و دختر وی میسر می‌شود، چراکه قهرمان قصه ما به زبان شیرین آذری سخن می‌گوید و فارسی سخن گفتن برایش سخت است.

ریزعلی به شرح ماجرای شبی می‌پردازد که جان مسافران قطار تبریز به تهران را نجات داد؛ آن هم بر روی ریل‌های آهنی و بر فراز درّه‌ای 40 متری که اگر ریزعلی نبود و قطار از راه می‌رسید، شاید قطعه‌های کوچک و بزرگ آن غول آهنی و مسافرانش را باید در میان امواج خروشان رودخانه سرد پایین ریل پیدا می‌کردند.


ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط لیلی نام دیگر من است




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ توسط لیلی نام دیگر من است




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ توسط لیلی نام دیگر من است




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٠ توسط لیلی نام دیگر من است

منبع: www.cloob.com




نوشته شده در تاريخ جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ توسط لیلی نام دیگر من است
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.